|
|
| |

و سرانجام آمد پاییز تن یخ زده ام فصل هجران از این عالم خاک موسم رفتن و نوشیدن آن شربت جان
*********
شوکران را به لبم میدارم و به یادت جرعه ایی می نوشم تصویر تو در چشمانم آخرین چیز که من می بینم اشک زیبای تو یاقوت سهند
******** خوش و خرم باشم چونکه وقت رفتن دیده ات بدرقه راهم بود اشک چشمت به مزارم جا بود چونکه می دانستم قلب من پیش خداوند زمان است هنوز لب خود را به لبت می نهم و چشم از این عالم خاک می بندم چونکه چشمان تو را دیدم و مستم به ابد دگر از یار هم آغوشی نخواهم یا رب
***********
ولی افسوس و صد افسوس که چشم بگشایم دیده هر سو نگرم جای تو خالیست هنوز
**********
چه خیالی باطل مگر این دست خداوند گذاشت که مرا زنده کنی به نفست و مرا جان بدهی با قلبت چه بگویم که در این قافله عمر منم پیشه روان
**********
تو خدایا به سلامت دارش همه عمر به کامش دارش تو همه هستی خود در ید او تا فروغش به مزارم تابد تا فروغش بشود کور نوایی سویی تاکه خندد زسر نفرت او شاد شود
|
|
|
[+]
نوشته شده توسط مهدی در 3:36 بعد از ظهر |
|
|