|

برگی دیگر از دفتر دلم را شروع کردم . برگی از عشق و هجران . برگی از
محنت و دوری یار . حرفی از دلتنگی های شبانه ام که از صدایی آسمانی سرچشمه دارد .
حرفی از کلمات مبهم قلبم . آه خدایا تو می دانی درونم چه آتشی بر پاست . تو می دانی قلبم را هنوز چه چیزی
به طپش وا می داشته است . تو می دانی که چرا عمرم هنوز به پایان نیامده و تو می
دانی که دلم از آن کیست . خداوندا چرا حکمتت بر اینست که من هم مانند فرهاد ، قیص ، سلامان و دیگر عشاق
تاریخ ، به افسانه بپیوندم و مثالی باشم
برای آیندگان . خوشا به حال قیص که اگر به لیلی نرسید حداقل لیاقت جنون را داشت و در بیابان عشق به دیوانگان
پیوست ، فرهاد هم اگر از لعل لبان شیرین سرمست نگشت اما جرات ریشه کنی بیستون را در
خود پیدا کرد. اما من چه .... من چه هستم . و چه می کنم . هیچ . من هیچ هم نیستم . حتی
نمی توانم قدم از قدم بر دارم و به فروغ روشنایی بخش قلبم بگویم دوستت دارم . پروردگارا تو می دانی که من با تمام وجود خود را وقف آن صدا کرده ام .
صدایی که هیچ از او نمی دانم . هیچ تصویری درذهن ندارم و هیچ چیز دیگر
جز طنین صوت زیبایش. نمی دانم که او کیست
و چه می کند اما فقط همین را می دانم که اگر زمانی آن صدا دیگر از آن من نباشد ،
شیشه عمر من نیز شکسته خواهد شد .
ای خدای دلدادگان و دلسوختگان
اگر حمکت بر اینست که من از معشوق ، فقط هجران نصیبم
شود من سر تعطیم در مقابل خواسته تو فرو می آورم اما درخواست می کنم که همین صدا
را تا لحظه آخر برای من باقی گذار
|