|
اعماق وجود
|
| |
قلم بر کاغذ دیوان شعرم باز می لغزد و خواهد کان نگارد از فراق دختر دریا از آن چشمان معصوم و نگاه بی سرانجام از آن هجرت که دیگر من نیافتم جا نه در ارض و نه در عرش و نه در ادوار ولکن یک مکان باشد برای مامن دیبا
 و آن باشد هر قطره ز اشک شوهر دریا همان که نور باران است ز بهر مردن دریا و شیرین مزه است آبش برای شوهر دریا و گویند و بخندند از سر نفرت زیاد تندر دریا چه کردم من مگر جز یاد معصومان که در یادش بباشد اسم من همواره پنهان و آن نامم ببادش نوکر دریا
|
|
|
[+]
نوشته شده توسط مهدی در 10:47 بعد از ظهر |
|
|